بعضی وقت ها …
چنان کیشت می کنند …
که سالهای سال مات می مانی …
تنها فرق من و معشوقه ات در اين است كه
او از هم آغوشي با تو به نفس نفس افتاده
اما من از گريه هاي نا تمامم...
هوس كرده ام....
كه تــــــــــــــو باشي و من.....
و هيچكس نباشد...
انگاه...
داغترين اغوشـــــــ ها را از تــنــتـــــــــــ...
و شيرين ترين بوســـــــــــهها را از لبانتــــــــــــــ....
بيرون بكشم.....
به تلافي تمام روز هايي كه ميخواستمتـــــــــــ....
امـــــــــــــا نبودي .....
دلواپسیــــــــــ منــــــــــ از نیامدنتــــــــــــ نیستــــــــــــ!
میـــــ ترسمــــــــــــ
در پســـ اینــــ دلـــ دلـــ زدنـــ ها
بیاییــــ و دلخواهــــ تو
نباشمـــــ !
گـاه בلـمــ مےـگـیرב
گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב
گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב
گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב
ایـטּ `گـاه هـا`... گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב
آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב !
בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها
ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺩﺍﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ
درادامه مطلب بخوانید...
ڪسے ڪــﮧ زیــاב تـو פــرفــاشــ میگــــﮧ بےפֿـيال
بيشتر از همـﮧ فـڪـر و פֿـیــالــ בارهـ
فـقـط בیگــﮧ פـوصلـــﮧ ے بـפـثـــ نــבارهـ
بعضے وقتا مجبورے تو فضاے بغضت بـפֿـنـבے …
בلت بگیره ولے בلگیرے نـڪنے …
شاڪے بشے ولے شـڪایت نـڪنے …
گریـہ ڪنے اما نزارے اشـڪات پیـבا بشن …
פֿـیلے چیزارو ببینے ولے نـבیـבش بگیرے …
פֿـیلے ها בلتو بشـڪنن و تو فقط سـڪوت ڪنے …
مشكے بـہ تـטּ كنيد
عزا گرفتـہ ام ..
براے مرگ يكـ احسآس
احسآسے بـہ بزرگے يكـ غرور لـہ شده
بـہ زير خیانت هاے يكـ عشق دروغيـטּ
اينجا ..
در خلوتگاه ايـטּ عشق
صداے شيونهاے دردناكم
صداے نفريـטּ هاے ايـטּ دل شكستـہ ام
روزے بـہ گوشت خواهد رسيد ..
ايـטּ صدا را ..
دست سرسخت سرنوشـت بـہ گوشت مے رساند
براے زجرهاے ايـטּ قلب سوختـہ ام
براے هر نفس كـہ با مرگ كشيدم ..
براے تكـ تكـ ثانيـہ هاے تنهايے ام
و براے غرور شكستـہ ام ..
ديدار بہ قيامت عزیز لعنتے ...
مبهـوت یڪـ شـِڪـست ، مغلوب یڪـ اتِفاق
خـُرده هایـَش را باد دارد میبـَرد
و او فقـط خاطراتـَش را مُحڪـم بَغل گـِرفته
بیـا آخرین شاهڪـارت را بیبین
مـُجسمـﮧ اے ساخـتـﮧ اے بـﮧ نـامـ ِ
مـَـــــــ ن ...!
چــِگونہ مے شــَــوَد
اَز خُدآ گـــِـرِفـت چیزے را کہ نــِـمے دَهـــَــدمے گویند قـــِـسمـَــت نیست، حِکمـَـت اَستــــ
مـــَـن قـــِسمـَـت و حِکمـَـت نِــمے فـَـهمــَـمــــ
تــــــو خُدآیـــے
طاقـــَــت را مے فـــَـهمے
مـــَـگـــَــر نہ ؟!!.
خیلی وقت است مرده ام...
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . . توچه میفهمی. . .
این روزها ادای زنده ها را در میاورم. . .
تظاهر به شادی می کنم ، حرف میزنم مثل همه . . .
امـــــــــــــــــــــــــــا. . .
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف...
چانه نزن ... حسرت هایم به قیمت عـــــــمرم تمام شده. . .
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و
ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند.
قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده
بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و
گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب
او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و
تكههايي جايگزين آن شده بود و
آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند
براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت
كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير
مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند
كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت
تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من
مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم
به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم.
هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام،
من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه
به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه
در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور
عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم
را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان
را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام.
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند
و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش
بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،
در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد
به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و
سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت
و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب
پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،
اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق
از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
نمیدانم چرا؟
بعضی وقت ها …
چنان کیشت می کنند …
که سالهای سال مات می مانی …
تنها فرق من و معشوقه ات در اين است كه
او از هم آغوشي با تو به نفس نفس افتاده
اما من از گريه هاي نا تمامم...
\
روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود!!!
روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجودش نبود بنویسید وجود او از عشق بود!!!
روی سنگ قبرم ننویسید تحملش کم بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود!!!
روی سنگ قبرم ننویسید روز های اخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود!!!
روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد!!!
روی سنگ قبرم ننویسید نامش سارا بود بنویسید نامش دیوانه بود!!!
روی سنگ قبرم ننویسید بعضی وقتا بی دلیل می گریست بنویسید ما نمیدانستیم چرا می گرید!!!
روی سنگ قبرم ننویسید طاقت نامردی رو نداشت بنویسید همه در حقش نامردی کردن!!!!.......
گـُم شـــــــو ...
خیـــالی نیست ؛ دیگر میدانم کجا پیدایت کنم !!
سر راست است ...
همان کوچه ی " علـــی چپ
✿کاش می فهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکم تر بگیری و بگویی
✿بمــــــــــــان...!!!
✿نه اینکه شانه بالا بیندازی و بگویی:
✿هرجور راحتی....
زود زیر پایم را خالی کردی .....
سلام پر مهرت را باور کنم یا پاشیدنه زهر نامردییت را.....
خنجری از پشت بر قلبم فرو رفت.....
پشت سرم را نگاه کردم کسی جز تو
نبود
هر شعر
گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک درد
و هر عشق
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو
هیچ گریزگاهی نداشتی…!
عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
…
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
…
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
ϰ-†нêmê§ |